محمد على مجاهدى
30
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ملاى رومى در دفتر ششم مثنوى معنوى خود ، به عزادارى شيعيان اهل حلب در سوگ سالار شهيدان اشاره مىكند و ماجراى شاعر غريبى را به تصوير مىكشد كه در دروازهء انطاكيه شاهد اين عزاداريها است و هنگامى كه از سبب اين عزاداريها جويا مىشود ، پاسخى مىشنود كه براى او پرسشآفرين است و در حقيقت اين مولوى بلخى است كه از زبان اين شاعر ، ناشناخته و غريب سخن مىگويد و بر اهل حلب نهيب مىزند كه نصيب شما از واقعهء عاشورا چيست ؟ و درسى كه از قيام كربلا گرفتهايد ، كدام است ؟ و نتيجه مىگيرد كه بايد بر احوال خود گريه كنيم و عزاى خود را بگيريم ، چرا كه شاهدان شهيد به مقام و منزلتى كه مىخواستند رسيدهاند ، و ماييم كه در كوره راه زندگى بىآنكه رسم و راه آنان چراغ راهمان باشد ، ره مىسپريم و سالها است كه با اين غفلت دامنگير كنار آمدهايم : روز عاشورا ، همه اهل حلب * باب انطاكيه اندر ، تا به شب گرد آيد مرد و زن ، جمعى عظيم * ماتم آن خاندان دارد ، مقيم ناله و نوحه كنند اندر بكا * شيعه ، عاشورا براى كربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان * كز يزيد و شمر ديد آن خاندان نعرههاشان مىرود در ويل وَشت * پر همى گردد همه صحرا و دشت يك غريبى ، شاعرى ، از ره رسيد * روز عاشورا و ، آن افغان شنيد شهر را بگذاشت ، و آن سوداى كرد * قصد جست و جوى آن هيهاى كرد پرس پرسان مىشد اندر اقتفاد * چيست اين غم ؟ بر كه اين ماتم فتاد ؟ اين رئيسِ زفت باشد كه بمرد * اين چنين مجمع ، نباشد كار خرد نام او ، و القاب او ، شرحم دهيد * كه غريبم من ، شما اهل دهيد چيست نام و پيشه و اوصاف او ؟ * تا بگويم مرثيه ز الطاف او مرثيه سازم كه مرد شاعرم * تا از اينجا ، برگ و لالِنگى « 1 » برم آن يكى گفتش كه : هى ! ديوانهاى * تو نيى شيعه ، عدوّ خانهاى روز عاشورا نمىدانى كه هست * ماتم جانى كه از قرنى به است ؟
--> ( 1 ) . غذايى كه مردمان فقير ، از مهمانىها برند . ( فرهنگ معين )